لیک درفردوس ما چون نیست اشترباختی
برگمانم ازبهشتی بی کران گفتی سخن
چون توبرکاشانه ام یک دم نظرانداختی
هم نوایش چون شترشدخوی حیوانی گرفت
ازخموشی خالقی همچون هبل راساختی
ای که درپندارخودهمسان سیمرغان شدی
چون شنیدی نام کوروش بال وپرانداختی
جامه ات چرکین وپایت ازمغیلان مملو است
این عجب باشدکه امروزآتشی افراختی
گرچه ازگل های بستان رودخون جاری شده
لیک صدهالاله راازکوه نفرت ساختی
خودکه می دانی اگرهمسان گرگان هم شوی
چنگ ودندان چون نداری پس چرابگداختی
تاج وتختم را ازانت می کنم گرلحظه ای
سوسمارت رارها کردی وتیری آختی
خدای مستی...ما را در سایت خدای مستی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 15