من حقیری گشته ام زین روزگار
شد خزان رویای من پس کو بهار
شوق باران از خیالم پر کشید
تا گلستانم شود چون خاک و خار
مستجابم کن تو باری ایزدا
مستمان کن با شراب خوشگوار
ای دریغا گشته ام شوریده حال
سوز دل پیدا بود از جسم زار
مونسی کو تا بگویم راز دل
در فراقش تیر غم بر ما ببار
بی کسی را در قفس ها می چشم
بی برادر کی رود شب های تار
دانه ی مستی چو گردد بی ثمر
پس بیا در خاک ما ماتم بکار
جام می از خون غم پر گشته چون
آتش بر جان ما زد سوز یار
بس که با غم هم نوا گشتی عطا
مرغ شادی در قفس شد بی قرار
خدای مستی...
ما را در سایت خدای مستی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 8