امواج پر خروشی
از کوی آن دلارام
بر ساحلم زند تا
هشیار و بی مهابا
در آسمان بتازم
دلبر که با نسیمی
از زلف خود کند مست
مسکین دل گدا را
آغوشمان به رویت
چون پنجره شود باز
تا آفتاب مهرت
بر قلب ما بتابد
هر چند می پرستیم
لیکن چو دلبر آید
با جام خنده هایش
باشد به می چه حاجت
گر عاشقی چو بلبل
صحرای عاشقان را
از بانگ خوش کنی پر
دریای بی بخارست
آن کس که شد نمایان
در پوستین گل ها
اما نگشته باری
هم رنگ آشنایان
خدای مستی...ما را در سایت خدای مستی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 15